|
|
|
|
|
به مناسبت هفته جهانی ناشنوایان
در مراسم روز جهانی ناشنوایان که توسط انجمن خانواده ناشنوایان ایران برگزار می گردد. زمان : پنج شنبه ۳۰ شهریور ماه ساعت ۱۷ الی ۲۱ مکان : پل گیشا ، کوی نصر، خیابان پیروزی پارک گفتگو (سالن آمفی کوشک ایرانی) ضمنا" نمایشگاه آثار دستی هنرمندان ناشنوا در تاریخ ۲ لغایت ۸ مهر ماه از ساعت ۹ الی ۱۷ بعدازظهر در نگارخانه هفت پیکر داری میباشد. ادرس نمایشگاه : خیابان سیدجمال الدین اسد آبادی، داخل خیابان پنجاه و سوم ، بوستان نظام گنجومی- باشگاه شهروندان جوان نگارخانه هفت پیکر |
||
|
|
|
|
|
حادثه : روزهاي وحشت براي دختر ناشنوا
داخلی - آزاده مختاري: 21 شهریور 1385
روزهاي وحشت دختر ناشنوا بعد از پنج روز رنج و عذاب با تلاش پليس و دقت نظر همسايههاي خانه وحشت پايان يافت. آدمربايي در روز جشن |
||
|
|
|
|
|
هیئتی برای ناشنوایان (روزنامه همشهری ۵ شهریور ۱۳۸۵)
هیئت عزاداران حسینی ناشنوایان استان تهران زیر نظر موسسه فرهنگی فرجام جام جم و گروه شهریاران جوان خواستار تاسیس مسجد ناشنوایان هستند. علی رضا شفیعی مسئول این هیئت عنوان کرد: ناشنوایان مانند مردم عادی نمی توانند در مراسم مختلف شرکت کنند و به همین دلیل می خواهیم مسجدی را برای ناشنوایان تاسیس کنیم تا این قشر به راحتی در برپایی جشن ها و اعیاد اسلامی ، عزاداری و دیگر مراسم ها شرکت داشته باشند و منزوی نشوند. وی در حاشیه آخرین گردهمایی این هیئت اظهار امیدواری کرد رئیس جمهوری عنایت ویژه ای به تاسیس مسجد ناشنوایان داشته باشد. |
||
|
|
|
|
|
پسری که سگ شد !!! برگرفته از قصه های قابوسنامه
روزی ((شبلی)) به مسجد رفت که دو رکعت نماز گزارد. او بعد از خواندن نماز در گوشه ای از مسجد نشست تا به مناجات خدا بپردازد . اتفاقا در آن موقع ، تعدادی از کودکان مکتب به مسجد آمده بودند و مشغول غذا خوردن بودند . شبلی دعای خود را به پاییان رسانده بودم که ناگاه چشمش به دو کودگ افتاد که در گوشه ای از مسجد نشسته بودند . یکی از آن دو پسر ، لباس تمیز و قهوه ای رنگی به تن داشت و درمقابلش ظرفی پر از نان و حلوا بود . پسر دیگر که لباسهای کهنه به تن داشت و انگشت پایش از میان سوراخ جوراب بیرون زده بود ، کمی نان خالی در دستش داشت . پسر اول حلوا بر نان میگذاشت و میخورد... دومی که با حسرت به او نگاه میکرد ، گفت :من نان خالی و خشکیده دارم و نمیتوانم بخورم بیا و کمی حلوا به من بده . پسر اول سری تکان داد و با غرور گفت : نمی دهم ... بعد کمی فکر کرد!!! و در حالیکه لقمه ای از غذا را به دهان میگذاشت ، گفت :اگر سگ من باشی و پارس کنی کمی حلوا به تو می دهم .
پسر آب دهان خود را فرو داد و گفت : بسیار خوب ، بگو که چند مرتبه باید این کار را انجام دهم ؟ پسر اول در حالیکه لقمه ای دیگر به دهان می گذاشت ، گفت : سه بار ، فقط سه بار پارس کن تا به تو نان و حلوا دهم . پسر دوم فوری دهانش را باز کرد و سه بار پشت سرهم پارس کرد ... با شنیدن صدای پارس کردن او ، همان پسری که نان و حلوا میخورد شروع به خندیدن کرد. و در همین حال مقداری حلوا روی نان خشکیده ی پسر فقیر گذاشت . هر دو نفر آنها با اشتها شروع به خوردن غذا کردند. با دیدن این صحنه چشمان ((شبلی)) از حیرت خیره ماند. بدنش داغ شد و لرزه بر اندامش افتاد و سیل اشک از چشمانش جاری گردید. یکی از آشنایان ((شبلی )) که در نزدیکی او نشسته بود ، با دیدن تغییر حال وی ، با نگرانی رو به او کرد و گفت : ای استاد بزرگ !! شما را چه شده است ؟! که اینچنین گریان گشته اید ؟ ((شبلی)) نگاه غم آلود خود را به او انداخت و گفت : نگاه کن که شکم پرستی و قناعت نکردن با مردم چه میکند؟ چه میشد ؟ اگر آن پسر به نان خشک خود قانع میشد و طمع حلوای آن کودک را نمیکرد؟ تا سگ آدمی همچون خودش نباشد؟ |
||