در سکوت اهوراييم خدا را صدا مي زنم (قسمت اول)
وقتي چشم هايم به روي دنياي خاکي شما باز شد، در برهوت نگاهم هيچ چيز آشنا نبود. همه چيز آنقدر بيگانه بود که حتي ندانستم مردمان خاکي اين دنيا با من تفاوت دارند.
دنياي من پر از سکوت بود و زبانم ناتوان!
دنياي پرهياهوي آدم ها براي من عجيب بود و دنياي آرام و بي صداي من براي آنها عجيب تر!
من هيچ وقت آدم ها را براي شنيدن ناشنيدني ها مواخذه نکردم و خودم را با دنياي ناشناخته آنها آشنا کردم اما در شهر شلوغ آدم هاي پرمدعا من يک غريبه بودم.
غريبه اي که هيچ کس زبانم را نفهميد. اما من بايد خودم را به زندگي ثابت مي کردم. به او که به خاطر نشنيدن صدايم بارها با من کج خلقي کرده بود. اگر دنيا براي شنيدن صداي ضعيف من گوش شنوايي ندارد، من بايد راه شنيدن حرف هاي دنيا را ياد بگيرم.
در دنياي ساکت من صداي قهقهه کودک 9 ماهه اي که خود را در آغوش پدر انداخته بي معناست و من صداي شيون زني را که در عزاي عزيزش فرياد مي کشد نمي شناسم اما چشم هايم دنياي ناشناخته آواها را برايم آشناترمي کند و من مي توانم همچون تو از ديدن قهقهه کودکان شاد شوم و همراه با ناله هاي سوخته حنجره داغ ديدگان اشک بريزم.
من دنياي شما را زيباتر از آنچه که تصورش را بکنيد لمس کرده ام و بيشتر از آنچه فکرش را بکنيد در دنياي اصوات ناشناخته سير کرده ام.
من صداي علف هاي باران خورده ارديبهشت را خوب مي شنوم و آواز صدف هاي به خواب رفته در کنار ساحل را خوب مي شناسم. در دنياي شفاف من صداي رقص گل هاي آفتابگردان به گوش مي رسد و نغمه ماهي قرمز تنگ بيداد مي کند.
آري من آواي خوش زندگي را بهتر از شما مي شناسم و با صداي نسيم به زندگي سلا م مي دهم و براي چتر طلا يي خورشيد که هر صبح در سقف خانه ام پهن مي شود سرود عشق مي خوانم. من در سکوت اهوراييم خدا را صدا مي زنم با صداي بلندتر از آواهاي شناخته شده مادي! من صداي خدا را در آن کرانه دور، جايي که دريا به آسمان پيوند مي خورد مي شنوم و مي دانم دنياي آرام من با تمام کاستي هايش هديه اي از جانب خداست، پس شادمان زندگي مي کنم و باور دارم که:
«سکوت تنها صداي خداست».
* * *
آرام در سکوتي سنگين کنار هم مي نشينيم بدون اينکه صدايي شنيده شود; دست هايمان خطوطي را ترسيم مي کند و نقطه ها به هم وصل مي شود تا يک کلمه آفريده شود.
پي درپي خطوط نامرئي بر تخته سياه مجازي ترسيم مي کنيم و دنيايي از حروف با زبان اشاره کنار يکديگر مي چينيم تا جمله اي بسازيم که «معلوليت محروميت است نه محدوديت»
نويسنده : مرجان حاجي حسني