باهم بخندیم
مهمانها اشاره به من کرده از حشمت پرسیدند:
آن طفلک کرولال است؟
(از طلعت ارجمندی اموزگار ناشنوایان)
****
یک روز در چهار راهی منتظر آمدن اتوبوس بودم . بعد از مدتی خانمی با حجاب که فقط چشمها و بینی اش از زیر چادر پیدا بود به طرفم امد و از من چیزی پرسید که من متوجه نشدم و از خانم پرسیدم که چه می گویید: خانم هم چند بار چیزی به من گفت که بازهم متوجه نشدم. بعد از مدتی از خانم خواهش کردم رویش را باز کند تا من از روی لبخوانی معنی حرف او را بفهمم. اما خانم فکر کرد که من می خواهم سربه سرش بگذارم اخمهایش را درهم کرد و کشیده جانانه ای به من زد و سپس چند تا فحش داد و راه خود را در پیش گرفت و رفت.
(ساسان عظیمی شاگرد باغچه بان)
****
سوال : اگر گفتی آن مرد چرا گردنش را کج گرفته.
جواب : اخر گوش چپش سنگین است.
****
معلم : پرویز چند سال داری؟
پرویز: ۱۱ سال دارم.
معلم : اشتباه میکنی تو سال گذشته ۵ سال داشتی.
پرویز : میدانم که سال گذشته ۵ سالم بود و امسال ۶ سالم. خوب پنج و شش میشود ۱۱
======
شروع به نوشتن خاطرات بابام ...