شعر

چشمهایت 

سالهای سال

از غم دل 

برای چشمهای قشنگت دردلها کردم

افسوس...

تازه فهمیدم

چشمهای دلربایت

ناشنوایند... ناشنوا...

شاعر: مرجان علیشاهی 

شعر

نگاه خاموش

حرف مرا تو خوب مي‌‌فهمي                    خودت اما هميشه خاموشي

تا كه حرف تو را بفهمم من                     با تمام وجود مي‌كوشي

گاه حرف دل بزرگت را                         مبهم و پاره پاره مي‌گويي

گاه با دست و چهره و چشمت             با زبان اشاره مي‌گويي

تو گمان مي‌كني كه تنهايي                 من زبان تو را نمي‌دانم

از كتاب نگاه و رفتارت                         حرف‌هاي تو را نمي‌خوانم

تو گمان مي‌كني كه حرفت را             هيچ‌كس جز خدا نمي‌داند

حرف‌هاي تو در اين دنيا                     دوست يا آشنا نمي‌داند

نه چنين نيست چون‌كه من حتي         آخ و آه تو خوب مي‌فهمم

به خدا من تمام حرف تو را                 از نگاه تو خوب مي‌فهمم

توي هر لحظه نگاه تو                         حرف‌هاي ناگفته بسيار است

بر زبان نگاه خاموشت                         رازهاي نگفته بسيار است

مصطفي رحماندوست

شعر

بگذار من و تو

برای آموختن و دانستن

از دست و زبان و چشم مدد بگیریم

مگر نه آنکه خداوند همه آنها را به زیبایی هم آفریده است

نگاه کن ، نواختن حروف را با شکوه انگشتانم!

نگاه کن که ،

موسیقی دستانم به زیبایی موسیقی کلام است!

تعجیل برای چیست؟

باید که با ترنم آن آشنا شوی.

منبع : شعر از ط - م

شعر ناشنوایان

  سروده‌ی : Dianne Switras

 

ناشنوایی

 

مردم از من می‌پرسند

ناشنوا بودن مثل چیست ؟

ناشنوابودن ؟ چه طور بگویم

خیلی ساده ، نمی‌توانم بشنوم

 

اما نه ! ناشنوا بودن بسیار فراتر از فقط نشنیدن است

ناشنوا بودن مثل ماهی‌ای طلایی است در تُنگی آب

در حال دیدن چیز‌هایی که در حرکتند و

مردمی که مُدام حرف می‌زنند

ناشنوا به انسانی می‌ماند در جزیره‌ای

در میان بیگانگان

 

انزوا با من بیگانه نیست

پنج ساعت در میان خویشانم می‌نشینم

و آن‌ها فقط می‌گویند " سلام " و " خدا حافظ "

 

بازی با کودکان شادی بزرگ من است و

کتاب خواندن ، استراحت ، کمک کردن هنگام صرف غذا*

 

دیدن خنده‌ها و گریه‌های شدید و مردم مغموم

کنجکاوی طبیعی مرا برمی‌انگیزند

" مهم نیست "

این است تنها پاسخ کنجکاوی من

درست مثل شرحی مختصر

از یک داستان کامل

 

نشان دادن شادی با خنده‌‌ای ساختگی

اصلا نمی‌دانند که واقعاً چقدر دلتنگم

 

مردم چه راحت از زبان استفاده می‌کنند

و من نمی‌توانم و واقعاً ناراحتم

همیشه احساس یک بیگانه را دارم

در میان انسان‌های شنوا

حتی اگر چنین قصدی هم نداشته باشند

همیشه احساس می‌کنم جزئی از آن‌ها هستم

با حضور فیزیکی‌ام ، نه با درک و احساسم

 

با ناشنوایان خیلی راحتم

مسائل کوچک و روزمره‌ی زندگی

و ناامیدی‌هایمان از دنیای بزرگ‌تر را

با هم حل و فصل می‌کنیم

 

زبانمان یکی است

همدیگر را درک می‌کنیم

در سختی ها و آسانی‌ها

محیط ارتباط است**

 

اما ناشنوایان...

با رؤیاهایشان، علائقشان و نیاز‌هایشان

مثل هر انسان دیگرند


 * کار‌هایی که به حرف زدن نیاز ندارند 

** اگر بتوانی با محیط ارتباط برقرار کنی جزئی از آن هستی، در غیر این صورت از محیط نخواهی بود.


منبع : آموزش و پرورش ناشنوایان

شعر

گرچه تفسير زبان روشنگر است

ليك عشق بي زبان روشن تر است

 

پس زبان محرمان خود ديگر است

همدلي از همزباني بهتر است

 

(مولوي)

شعر

 

با ياد خداي عشق و صدا، به نام خداي مهر و نگاه

 

شعر از : احترام ناظري راد( عضو افتخاري كانون ناشنوا سبزوار)

 

و اين منم يك ساز خاموش – يك رود جاري – يك روياي سبز

روياي بهار در ذهن كودكانه سنجاقكي و شايد تلاقي عشق باشم و سكوت

صداي شر شر آبشاران را نمي شنوم – صداي نم نم باران – صداي بال زدن كبوتر –

صداي خش خش برگهاي پاييزي – صداي بوق ماشين – صداي قار قار كلاغ – صداي پسرك روزنامه فروش ...

آري اطرافم پر از صداست- پر از هياهو و من هيچ كدام را نمي شنوم ولي صداي معرفت را خوب خوب مي شنوم

صداي انسانيت – آدميت – صداي عشق – مهرباني – صفا و صميمت و صداقت...

صداي ضربان قلب گنجشك كوچكي از ترس گربه پشت برگهاي درخت پنهان مي شود.

آري من ناشنوايم. ولي صداي خدا را مي شنوم

صدايي كه شايد با داشتن يك جفت گوش شنوا از شنيدن آن محروم بودم

من نمي شنوم و قادر به تكلم نيستم. ولي هيچ گاه احساس نكرده ام كه ناتوانم

زيرا دستانم بوي زندگي مي دهد بوي عشق و عطوفت

رقص دستانم بر سن نگاه شما سكوت سيال را درهم مي شكند – نگاهم با نگاهتان حرف مي زند

 و اين احتياج به ترجمه ندارد زيرا دلم در مكتب

آينه درس آموخته

من به تمام پنجره هاي مه آلود پشت كرده ام و به همه نسيم ها سلام گفته ام

رو به خورشيد اقامه عشق بسته ام

 و پشت به تمام سياهي ها، فاصله هاي خاكستري را درهم شكسته ام

و در ميان جاده اي پر ز نور ايستاده ام

درحالي كه گلبرگهاي احساسم را در ميان انگشتان عاشقم

مي فشارم با تمام قوا- با تمام توان و نيرو فرياد مي زنم كه :

دوستتان دارم

 

منبع : سكوت شكست

شعر

ناشنوا بودن

 

مردم با خيره نگاه كردن به تو

ترحم هم مي كنند

مي خواهي به تو چه گويند؟

تنها كاري كه مي كنند اين است

كه تو را ترك مي كنند

مردم دوست دارند به تو خيره شوند

فكر مي كنند كه سالم نيستي

تنها چيزي كه آنها نمي فهممد

اين است كه تو يك فرد سالم و عادي هستي.

ممكنه كه تو از شنيدن عاجز باشي

اما تو از داشتن ديگر حس ها محروم نيستي.

بينايي، بويايي، لامسه ، چشايي

اين حس ها در تو خيلي هم قوي است.

زبان تو، زبان زيبائيست.

هديه اي است از جانب بهشت

درست است كه تو نمي تواني با زبانت حرف بزني

اما تو با دست هايت حرف مي زني

كه خيلي زيباتر از قبلي است!

ممكنه كه تو با گوش هايت نشنوي

اما اين كار را با چشم هايت انجام مي دهي

اين كار باعث شده كه دقيق تر شوي.

آيا آنها اين را نمي فهمند؟!

تو فاقد هرگونه صدايي

اما تو يك قلب داري.

اميد دارم روزي فرا رسد

كه مردم بفهمند زندگي تو

زندگي سختي است.

 

سروده : جسيكا كلاس مترجم : پرستو فرمهيني فراهاني

منبع آواي نگاه

شعر

ز اندیشه برای خود رهی یافته ام

نقش دگری را به ره انداخته ام

از چشم برای دیدن چهره صوت

با دست هنر آینه ای ساخته ام

(الفبای دستی باغچه بان)

شعر

ناشنوا


 

خوب گوش كن

خواهي شنيد صداي ناله هاي دل شكسته ام

صداي انتظار را

مي تواني در چشمان خسته ام بشنوي

چشماني كه هر لحظه

هزاران بار اشك هاي خود را

براي غبار روبي

قلب غبار گرفته ات رهسپار مي كنند

شايد خود را به نشنيدن زده اي

ولي

اي كاش درماني براي گوش هاي ناشنواي تو وجود داشت...


 

ر. الف - رهگذر

شعر

همان اتفاق هميشگي

 

مي خواهم زنده بمانم

چرا كه تو براي من نمرده اي

اي دنياي سكوت من

و هنوز ...

جهان ناشنوا بي صدا

عاشق توست

ديگر ترانه اي نمي سرايم، تا صدايش كني

فقط برايت مي نويسم اي دنياي سكوت من

چون لبهاي تو را بسته مي بينم

آري ، اين دنياي ناشنواي من

آري ، اين دنياي سكوت من

ديگر ترانه اي نمي سرايم

فقط برايت مي نويسم ، مي نويسم

بگذار در انبوه انديشه هاي صدا ها ، گم شوم

بگذار صدايي باشم، بين صدها صدا

بگذار صدايي باشم

آنگونه كه درخواب هياهوي شهر را مي شنوي

صداي نجوا، صداي راز و نياز با خدا را مي شنوي.

حالا كه شكسته ام

نه كسي است، كه به دنياي صدا راهنمايم كند

نه صاحبدلي كه دردهايم را آرام كند

نه صداي آوازي، نه صداي سازي، نه سرچشمه اي

نه دوستي، براي گوشهاي شنوايم

حالا هيچ ندارم، جز سكوتي كه دنيا را فرا گرفته اند

و تا لحظه هايي كه با صدا همراه نبوده اند، به لبهايم بيايم

امشب راهي را نشانم بده ، اي صدا

تا آنچه را كه به جان مي خواهم ، پيدا كنم

راهي براي دست يافتن صداي شنيدن

يك نفس بگذار، با صدا باشم

يك نفس بگذار ، با صدا باشم

 

منبع آوای نگاه - شاعره : مهدخت شريعتي (ناشنوا)

شعر

تو نبودی

دو زانو در برابرت نشستم

چهره ات را نگاه کردم

با چشمان بسته

تو نبودی

حرف زدم ، حرف زدم ، حرف زدم

اما نتوانستم دهن باز کنم

تو نبودی

با دست هایم تو را لمس کردم

دست هایم به روی صورتم بود.

شعر

شعر ناشنوايي ما سروده Dianne Richards

ما نمی‌توانیم هیچ صدایی را بشنویم

زیرا ناشنوا هستیم

 

نمی‌توانیم صدا ها را بشنویم‏

 فقط می‌بینیم که دهان‌ها حرکت می‌کنند

 صدای خود را نمی‌توانیم بشنویم

آن را فقط در گلوی خود احساس می‌کنیم

صدای خنده را نمی‌توانیم بشنویم

آن را فقط در صورت دیگران می‌بینیم.

 

صدای نواختن ساز را نمی‌شنویم

فقط می‌بینیم که دیگران می‌نوازند

صدای جیغ زدن را نمی‌شنویم

فقط باز شدن دهان دیگران را می‌بینیم

یا واکنش‌های وحشت‌زده مردم

در اطراف آن‌ها را.

 

صدای گریه را نمی‌شنویم

فقط جاری شدن اشک را روی گونه‌ها می‌بینیم

ما صدای سرزنش شدنمان را نمی‌شنویم

 آن را فقط در چهره‌های اخم کرده و انگشتانی که در برابر صورتمان بالا و پایین می‌رود می‌بینیم

 

نمی‌توانیم عشق و دوستی را در صدای محبوبمان بشنویم

ما عشق و دوستی را فقط در چهره های آنان می‌توانیم ببینیم

 

وقتی ناممان را صدا می‌زنند نمی‌شنویم

فقط وقتی می‌فهمیم که دوستان، اعضای خانواده یا مترجممان ما را از آن آگاه کند

 

صدای صفیر باد را که از لابلای برگ‌های درختان می‌گذرند نمی‌شنویم

فقط می‌بینیم که برگ‌ها می‌لرزند و درختان پیچ و تاب می‌خورند

 

صدای اقیانوس را ‏و لغزش موج‌ها بر سواحل را نمی‌شنویم

فقط می‌بینیم موج‌ها در هم می‌شکنند و عقب می‌نشینند

 

صدای گام‌ها را در تاریکی نمی‌شنویم

آن‌ها را فقط احساس می‌کنیم

 

صدای موتور‌های ماشین‌های اطرافمان را نمی‌شنویم

فقط وقتی دست‌هایمان را روی آن‌ها می‌گذاریم صدا را احساس می‌کنیم

 

صدایی را که هر فصل‌ جدید با خود به ارمغان می‌آورد نمی‌شنویم

فقط تغییرات آن‌ها را می‌بینیم

 

این فهرست بی پایان است

دنیای شنوایان انباشته از صداست

دنیای ما انباشته از دیدن و ارتعاش است

 

ما هیچ‌گاه نخواهیم شنید

حتی اگر شنوایان سر در گوش ما بگذارند و فریاد بکشند

 

اما یک صدای درخشنده و عالی را خیلی خوب می‌شنویم – سکوت را

منبعش محفوظ

شاعر دکتر قیصر امین پور

با تشکر فراوان (آقای دشتی)

تقديم به وبلاگ ارتباطي و همه آنها

الفباي نگاه تو

من به آنها مي گويم تو مي شنوي، تو حرف مي زني، اما آنها باور نمي كنند. مي گويم اگر شما سخت مشغول گوش دادن به موسيقي باشيد و كسي شما را صدا بزند يا با شما حرف بزند، چرا نمي شنويد؟ آيا ناشنوا هستيد؟ من مي گويم كسي چه مي داند، شايد تو هميشه مشغول گوش دادن به موسيقي روشن آسمانها هستي ... شايد همسرايي هماهنگ فرشتگان، گوشهاي تو را قبضه كرده است.
من مي گويم شايد روزي كه خدا تكلم را آفريد و بين مردم تقسيم كرد پرتو تكلم، به جاي زبان، به چشمهاي تو رسيد. هر چه هست جاي دوري نرفته، چشمهاي تو جبران همه چيز است. چراغاني جشن پرشكوه چشمهاي تو، جاي خالي هر كمبودي را پر مي كند.
تو انگار پيش از خلقت، در خلوت خاموشي خدا، به دنيا آمده اي. در دنياي تو هيچ صدايي نيست. حتي صداي برگي كه بر برگي بيفتد.
الفباي نگاه تو ساده است. دستور زبان نگاه تو را بايد فرشتگان تدوين كنند و به مردم بياموزند.

 گفتگوهاي بي گفت و گو
 نوشته : دكتر قيصر امين پور