داستانک

حکیم طماع

قصابی در حال کوبیدن ساطور بر استخوان گوسفند بود که تراشه ای از استخوان پرید گوشه چشمش. ساطور را گذاشت و ران گوشت را برداشت و به نزد طبیب رفت و ران گوشت را به او داد و خواست که چشمش را  مداوا کند. طبیب ران گوشت را  دید طمع او را برداشت و فکر کرد حالا که یکی به او محتاج شده باید بیشتر از پهلوی او بخورد بنابراین مرهمی روی زخم گذاشت و استخوان را نکشید. زخم موقتا آرام شد. قصاب به خانه رفت . فردا مجددا درد شروع شد به ناچار ران گوشتی برداشت و نزد طبیب رفت. بازهم طبیب ران گوشت را گرفت و همان کار دیروز را کرد تا چند روز به همین منوال گذشت تا یک روز که قصاب به مطب مراجعه کرد طبیب نبود اما شاگرد طبیب در دکان بود قصاب مدتی منتظر شد اما طبیب نیامد. بالاخره موضوع را با شاگرد بیان کرد شاگرد طبیب بعد از معاینه کوتاهی متوجه استخوان شد و با دو ناخن خود استخوان را از لای زخم کشید و مرهم گذاشت و قصاب رفت. بعد از مدتی طبیب آمد از شاگرد پرسید کسی مراجعه نکرد. گفت چرا قصاب باشی آمد طبیب گفت تو چه کردی شاگرد هم موضوع کشیدن استخوان را گفت طبیب دو دستی برسرش زد و گفت: ای نادان آن زخم برای من نان داشت تو چطور استخوان را دیدی نان را ندیدی.

گرچه لای زخم بودی استخوان                             لیک ای جان در کنارش بود نان


داستانک

داستاني واقعی، کوتاه و آموزنده

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.....

ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستانک

داستان کلاغ

مردی 85 ساله با پسر تحصیلکرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی بر روی پنجره شان نشست.

پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ

پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟

پسر گفت : بابامن که همین الان بهتون گفتم : کلاغه

بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟

عصبانیت در پسرش موج میزد و با همین حالت گفت : کلاغه کلاغ....

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت

صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آنرا بخواند

در آن صفحه اینطور نوشته شده بود:

امروز پسر کوچکم 3 سال دارد و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23 بار نامش را از من پرسید و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است

هر بار او را عاشقانه بغل می کردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می کردم

داستانک

راه بهشت
------------
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند

هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت

اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت

گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند

پياده ‌روي درازي بود،تپه بلندي بود

آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه

تمام مرمري عظيمي ديدند كه

به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب

زلالي از آن جاري بود.

رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: روز به خير

اينجا بهشت است

"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.

از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند.

راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد.

مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود

مسافر گفت: روز بخير

مرد با سرش جواب داد

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند.

(پائولوکوئلیو)

10 سوال که خداوند هرگز از تو نخواهد پرسید

1-خداوند از تونخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود،بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمدداشتی ،بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

3-خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود، بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟

4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی،بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

5-خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟

6- خداوند از تونخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقيري را دستگيري نمودی؟

7-خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودي وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟

8-خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی، بلکه از تو خواهدپرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

9-خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی، بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتیخود خواهد برد.

10-خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی،
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟

داستانک

رستوران مبتکر

یکی از غذاخوری های بین راه برسر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد. راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فورا پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد. بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟! خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت.

ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست.

داستانک

فرزند عزیزم:

 آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است

صبور باش و درکم کن

یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم

برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو

یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

 فرزند دلبندم،دوستت دارم

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو

 آنقدر از این داستان نادر ابراهیمی لذت بردم که حیفم آمد آنرا با شما تقسیم نکنم.

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

نادر ابراهیمی

داستانک

سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است.
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید.
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها  شیشه ای هستند.
پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
او در ادامه میگوید :
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از
خانواده، سلامتی، دوستان و روح  خودتان  و توپ لاستیکی همان کارتان است.

كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

 

داستانک

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

نکته اخلاقی:

هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده!!!

با تشکر از دوست خوبم ا.ع

سوال از همه مردم دنیا

از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه آن جالب بود

سوال از این قرار بود: نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟

و جالب اینکه کسی جوابی نداد

چون در آفریقا کسی نمیدانست غذا یعنی چه؟

در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟

در اروپای شرقی کسی نمیدانست صادقانه یعنی چه؟

در اروپای غربی کسی نمیدانست کمبود یعنی چه؟

و در آمریکا کسی نمیدانست سایر کشور یعنی چه؟

داستانک

قیمت یک روز زندگی چقدره ؟!

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم!

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟
ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به
گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن!
چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟
می ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.
آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد!
این جوری فقط می خواد بگه منم هستم
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه.

هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟
شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟
اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟
ابرا رو می گم
هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه
و به موجودات زمین می بخشه؟!
ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟

برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟
بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟
چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

تا حالا شده تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟
قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.
قیمت بلیتش هم دل تومنه!

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت
ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک میکنه و می بره
تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

خیلی خنده داره نه؟
و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ...
اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن
زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟
چی خیال کردی؟
پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!
اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری
تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.
آ خدا رو می گم ...
همون اوستاکریمی که رحمتش رو بروی هیچ بنده ای نمی بنده
پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...
اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟
یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم
اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا وول می خوری!

قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر
به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگیهای دنیا مال تـــو

با تشکر دوست خوبم ژ.ر

داستانک

ابراز محبت هرچه قدر هم که تکرار بشه بازهم قشنگه و شاید حتی شیرین تر
 
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
 بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
 روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .
 روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .  
معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "
  "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "
  "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "
 دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد.  معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود.
آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .
 او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .
 کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
 به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "
  معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
  سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیزکه در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .
 پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
 خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
 مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
 همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
 همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
 مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "
 معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .
 سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد .
 بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
 بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید

داستانک

 هدیه ای ویژه برای مادر

چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.

اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره..
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه ..من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی.
جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم !!

داستانک

حکایت

می‌گویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی می‌ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری‌ها را انجام می‌دادند.

پیرزنی از آنجا رد میشد. وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر می‌کنم یکی از مناره‌ها کمی کجه!. کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید. کارگر بیاورید. چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر.

و مدام از پیرزن می‌پرسید؛ مادر، درست شد؟ مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله، درست شد. تشکر کرد و دعایی کرد و رفت.

کارگرها حکمت این کار را پرسیدند. معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می‌کرد و شایعه پا می‌گرفت، این مناره تا ابد "کج" می‌ماند و دیگر نمی‌توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم. این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم

داستانک

پیله ابریشم

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص خواست به پروانه کمک کندو با يك قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثهاش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز كند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعكس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند .
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.
اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.

داستانک

 حکایت خدا و گنجشک !

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست."

گنجشک گفت: " لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. "

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

داستانک

راننده ساکت

آسمان انگار تکلیفش با خودش روشن نباشد لحظه ای برف و لحظه ای باران به سر رهگذران می ریخت مرد انگشتش را که حالا داشت از سرما سرخ می شد جلوی خودروهای گذری دایره وار می چرخاند تا راننده هایی که میدان آزادی می رفتند سوارش کنند بعد از چنددقیقه یکی ترمز کرد مرد چترش راتکاند و سوار شد مبادا کف خودرو گل شود در این چند هفته اولین راننده مسافربری بود که می دید ضبطش خاموش است رو به راننده گفت آقا بد زمانه ای شده کمتر کسی مراعات مسافر را می کند و ضبط را خاموش می کند راننده هیچی نگفت ادامه داد قدیم ها مسافر ارج و قربی داشت.

راننده ها می پرسیدند آقا می توانم سیگار روشن کنم؟ اشکال ندارد ضبط را روشن کنم؟ شیشه پایین است ناراحت نمی شوید؟ الان بلانسبت شما بعضی راننده ها کافی است مسافر بپرسد تجریش از کدام طرف بروم؟ طرف میدان شوش هم برود بنده خدا را سوار می کنند تا او یک دور شمسی قمری بزند و آخر خط دوباره زابراه شود. راننده هیچی نگفت پشت چراغ قرمز آرام نگاه می کرد چراغ که زرد شد راننده عقبی دستش را گذاشت روی بوق تا چراغ سبز شود اما از جایش تکان نخورد راننده تخت گاز آمد از سمت چپ سبقت گرفت و چهارتا لیجار بارش کرد راننده هیچی نگفت به میدان که رسیدند راننده کنار زد و مرد پیاده شد یک اسکناس سبز به سمت راننده دراز کرد اما وی دستی به علامت تشکر تکان داد اسکناس را نگرفت گاز داد و رفت

مرد که حالا دیگر گیج شده بود با چشم هایش خودرو را بدرقه کرد گوشه شیشه پشت نشان ویژه ناشنوایان نصب شده بود.

منبع : روزنامه همشهری

پندآموز

چند وقت پیش ناراحت و دلم گرفته بود. ناگهان دوستم برای من س م س فرستاد از وقتیکه خوندمش آرام شدم نمیدونم چرا؟!

4 راه برای رسیدن به آرامش:

1- نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا

2- نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا

3- نگاه کردن به اطراف و رسیدن به عظمت خدا

4- نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا

خیلی روی من اثر گذاشت.

داستانک

وعده لباس گرم

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی میداد

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم 

پادشاه گفت : من الان داخل قصر میروم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرما زده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:

ای پادشاه! من هر شب با همین لباس کم، سرما را تحمل می کردم. اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

داستانک

به دنیا که آمدم، تنها ماندم

دو مرد جوان باهم آمده بودند یکی با زبان اشاره حرف می زد و دیگری برایم توضیح میداد که چه می گوید:

-دوستم سلام می کند و می گوید ببخشید مزاحم شدیم.

مردی که زبان اشاره داشت سرش را به احترام پایین انداخت و سپس با لبخند ترجمه دوستش را تایید کرد سپس دوباره با دست هایش و انگشت هایی که نقش زبانش را داشت چیز های دیگری گفت:

-فرصت دارید با شما حرف بزند. خیلی وقت بود که می خواست به دیدنتان بیاید......

-چند سال دارید؟ تحصیلاتتان چقدر است؟

مرد ناشنوا به دست ها و انگشت های دوستش نگاه کرد و حرف را از زبان او شنید مرد همراه بعضی حرفها را با دهانش و آرام آرام توضیح میداد.

-لبخوانی هم می کند البته باید مستقیم به صورتش نگاه کنید و آرام حرف بزنید

متوجه شدم سپس همان سوال را از مرد ناشنوا پرسیدم با زبان اشاره جوابم راداد دوستش معنی کرد:

بیست و پنج سال دارم. فارغ التحصیل از دانشگاه تهران هستم کارشناسی ارشد کامپیوتر می خوانم و خوشبختانه از دانشجویان خوب دانشگاه محسوب می شوم.

- با کی زندگی می کنید؟ آیا خواهر و برادرهایتان هم مثل شما هستند و یا .... اصلا چطور ناشنوا شدید؟

دوستش برایم توضیح داد

ناشنوای مادرزاد بوده بدون تردید یک مشکل ژنتیک بوده است الان هم با عمه اش زندگی می کند خواهر و برادر تنی ندارد بعد از ازدواج اول پدرش تا مدتها مجرد مانده تا هزینه زندگی او و عمه اش را که یک زن بسیار خوب است تامین کند. اما از چند سال پیش به اصرار عمه و خودش بالاخره راضی به ازدواج شده و الان یک خواهر کوچک دارد که خیلی هم به او علاقه دارد.

با تعجب پرسیدم : یعنی مادر ایشان فوت کرده است؟

مرد ناشنوا گفت: نه!..... طلاق گرفت و رفت 

آقا .... چرا مادرتان طلاق گرفت با پدر مشکل داشت؟

مرد ناشنوا : نه!..... بخاطر من طلاق گرفت....

چرا؟.....

ادامه مطلب

ادامه نوشته

پندآموز

انسان موفق

انسان موفق کسی است که در تاریکی دنبال شمع بگردد نه اینکه منتظر بماند تا صبح شود.

داستانک

هوش مهندسی

یک برنامه نویس و یک مهندس در مسافرتی هوایی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه نویس رو به مهندس کرد و گفت : مایلی با همدیگر بازی کنیم؟ مهندس که می خواست استراحت کند، محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند. برنامه نویس دوباره گفت: بازی سرگرم کننده ای است من از شما یک سوال می پرسم و اگر شما جوابش را نمی دانستید پنج دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می کنید و اگر من جوابش را نمی دانستم من پنج دلار به شما می دهم. مهندس مجددا" معذرت خواست وچشم هایش را روی هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار برنامه نویس پیشنهاد دیگری داد او گفت : خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید پنج دلار بدهید ولی اگر من نتوانستم سوال شما را جواب بدهم پنجاه دلار به شما میدهم. با این پیشنهاد مهندس رضایت داد که با برنامه نویس بازی کند. برنامه نویس نخستین سوال را مطرح کرد: "فاصله زمین تا ماه چقدر است" مهندس بدون اینکه کلمه ای برزبان آورد دست در جیبش کرد و پنج دلار به برنامه نویس داد. حالا نوبت خودش بود مهندس گفت: "آن چیست که وقتی از تپه بالا میرود سه پا دارد و وقتی پایین می آید چهار پا؟"

برنامه نویس نگاه تعجب آمیزی کرد و سپس به سراغ رایانه همراهش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را جستجو کرد اماچیز به درد بخوری پیدا نکرد بلاخره بعد از ساعت ها مهندس را از خواب بیدار کرد و پنجاه دلار به او داد مهندس مودبانه پنجاه دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.

برنامه نویس بعد از کمی مکث او را تکان داد و گفت: " خوب، جواب سوالت چه بود؟" مهندس دوباره بدون اینکه کلمه ای برزبان آورد دست در جیبش کرد و پنج دلار به برنامه نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید!!!

 

داستانک

فقط برای چند لحظه خودتونو اونجا ببينيد

چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك (المپيك معلولين) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو 100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه اين 9 نفر افرادي بودندكه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم.
آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند
و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند
بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد .
اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و  رواني) بود،
خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند.

داستانک

یکی از دوستانم ایمیل برام فرستاد خیلی قشنگ بود.

ارزش دوست خوب!

یكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!' من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم. همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'

او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود. من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم ؟ او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم. او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند. صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.

او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم. من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند. حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!' او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....

من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.

مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد. او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد. پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

داستانك

خاطره اي تلخ از دوران شيرين هنرستان

 نمي دانم چرا بعضي از رفتارهاي آدمها باغث مي شود كه نداني بخندي يا گريه كني؟

 چند روز پيش مشغول مرتب كردن و جمع آوري كتابهاي دانشگاه بودم كه خطوطي نوشته شده در يكي از دفترها توجهم را جلب كرد.خاطره اي در دفتر نوشته بودم كه مربوط به 11 سال پيش بود كه تاثير آن تا مدتها فكرمرا بخود مشغول كرده بود حتي در دوران دانشگاه نيز اين خاطره تلخ از دوران شيرين هنرستان به ذهنم خطور مي كرد كه در يكي از كلاسها بي اختيار قلم به دست گرفتم و در همين دفتر نوشتم.

سال 71 من هنرجوي سال سوم هنرستان ناشنوايان مشهد در رشته ساختمان بودم. يك روز به اتفاق 3 تا از دوستانم در پياده روي سه راه هنرستان مشغول صحبت با زبان اشاره بوديم (قابل ذكر است كه من و 2 تا از دوستانم نيمه شنوا و نفر چهارم ناشنوا مطلق بود)دوستم (ناشنوا مطلق) مشغول صحبت بود كه ما با كمال تعجب ديدم جواني از پشت سر به وي نزديك شد و با صداي بلند فرياد كشيد ولي دوستم اصلا متوجه نشد ، ما كه نظاره گر ماجرا بوديم خيلي ناراحت شديم و به ولي اعتراض كرديم كه چرا چنين كاري انجام داد؟

اما او با كمال خونسردي و گستاخي پاسخ داد كه : " مي خواستم ببينم واقعا نمي شنود؟!"

با ناراحتي تمام گفتم : مگر نمي بينيد كه با اشاره صحبت مي كنيم ضمن اينكه سمعك هم داريم؟!

آن شخص در جواب پاسخ من فقط سري به علامت تاييد تكان داد و در حاليكه لبخند تمسخر برلب داشت از ما دور شد. در آن موقع بود كه نمي دانستم بخندم يا گريه كنم!

بخندم بخاطر رفتارحماقت آميز آن جوان يا گريه كنم بخاطر اينكه چرا ناشنوايان بايستي مورد بي حرمتي و بي توجهي و گاهي تمسخر برخي از افراد اجتماع قرار گيرند.با اينكه از اين جريان 11 سال مي گذرد اما خاطره تلخ آن روز قلب من و دوستانم را همچنان مي فشارد و ...

منبع: مجله شكست سكوت ، سيدرضا علوي

داستان

زمین خوردن بار سوم

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه بازگشت به مسجد با مردی  چراغ در دست ، برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید. از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.))

مرد اول از او بطور فراوان تشکر كرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست كرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری نمود.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار كرد و مجدداً همان جواب را شنيد.

مرد اول سوال كرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((چون من شیطان هستم..)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح داد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راه  مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.

 من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افرادخانواده ات را نيز بخشید.

من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را  ببخشید.

 بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن تر يافتم .))

  نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید.

 پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خداوند را ببینید.

ستایش خدایی را است بلند مرتبه!

داستان

داستان كوتاه

 من يك كودك استثنايي ام از دست هايم به جاي گوش استفاده مي كنم و از پاهايم به جاي دست از چشمانم به جاي صدا استفاده مي كنم و از صدايم به جاي چشمانم چون من يك كودك استثنايي ام.

خداوند انسان ها را آفريد و نيز كودكاني را كه نمي توانند بشنوند ، حرف بزنند، نمي توانند ببيند ، راه بروند و با دستهايشان كاري انجام دهند. خدايا، تو به انسان تمام چيزي را كهنياز دارد داده اي مثل روح جسم ، چشم دست ، پا ، حس بويايي ، شنوايي، لامسه ... و هم چيزي كه انسان را كامل كند ولي بعضي از اين افراد ناقص هستند درست نمي شنوند ولي مي توانند حرف بزنند تو به جاي شنوايي به او چيزي ديگري دادي كه در انسان هايي ديگر شايد كمتر پيدا شده.

تو به بچه هاي نابينا يك دنياي سياه دادي ولي آنها معتقدند اين دنيا سياه نيست آنها نمي بينند ولي مي توانند لمس كند مي توانند بشنوند اگر از بچه هاي نابينا حس شنوايي را بگيري دنياي اين بچه هاي استثنايي چه مي شود؟

وقتي دو ناشنوا باهم تشكيل يك زندگي را مي دهند ثمره آن را در وجود يك بچه سالم و شنوا مي بينند ديگر عضه هاي پدر و مادر تمام مي شود ديگر اون سكوتي كه هميشه در يك خونه بود مي شكند با صداي گريه كردن، خنديدن يك كودك شنوا، وقتي كودك به مراتب بزرگ مي شود و پدر ومادر به جاي صداي خودشان از وي استفاده مي كند به جاي او حرف مي زنند ديگر پدر و مادر اون ناراحتي كه قبلاً داشتند ندارند. خوشحالند كه صدا دارند درست است كه نمي شنوند ولي صدا دارند.

يك دسته ي ديگر از بچه هاي استثنايي بچه هايي عقب مانده ذهني هستند درست مانند يك انسان كامل نميباشند ولي كارهايي انجام ميدهند كه از بعضي افراد شايد برنيايد.

پس خداوند به هركسي يك نوع استعداد خارق العاده داده است خدايا ممنونم و خوشحالم چون ديدم و ياد گرفتم كه كودكان استثنايي هيچ فرقي با كودكان سالم ندارند شايد برتر از كودكان سالم هم باشند كودكان سالم از دستهايش براي كار و از چشمايش براي ديدن طبيعت و كنيه دوزي و كارهاي اشتباه و از گوش هايشان براي شنيده حرفها ، سخنرانيهاي بيهوده ودروغ استفاده مي كنند

ولي شعار كودك استثنايي اين نيست او يك كودك معمولي نيست او يك فرد استثنايي است به خاطر اينكه برتر و بهتر از كودكان سالم هست.

 منبع : شكست سكوت

رابی

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد. در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد. یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود. چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت. نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد. برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟" رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند. سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوای مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد." چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید

منبع : محفوظ

فرهنگ ناشنوایان

داستان معروفي برگرفته از فرهنگ ناشنوايان فرانسوي

 پسر ناشنواي نوجواني است كه در جنگ جهاني دوم توسط سربازان به جرم جاسوسي دستگيري ميشود و نظاميان مي خواهند او را اعدام كنند. افراد زيادي سعي ميكنند او را از مرگ نجات دهند، اما موفق نميشوند در اين ميان  افسري كه يكي از بستگانش ناشنوا است و زبان اشاره مي داند، با پسر ناشنوا صحبت مي كند و به بي گناهي او پي برد. داستان مي خواهد بگويد او  توسط حركاتش و يا توسط محبت هاي پدر و مادرش نجات نمي يابد، بلكه آنچه او را نجات مي دهد، دانش خاص مشترك بين ناشنوايان و يا به تعبير بهتر فرهنگ ناشنوايان و نماد آن زبان اشاره است.

داستان مي خواهد بگويد: " زبان اشاره زندگي او را نجات داد" كاري كه حركات يا گفتار علي رغم  تلاش فراوان نتوانستند انجام دهند، تنها اطلاعات خاصي كه از ديگر ناشنوايان آموخته شده بود توانست يك زندگي را نجات دهد. (هامفريز 1990)

 منبع : محفوظ

طنز

سرعت ماشین

ناشنوایی سوار ماشین میشود. راننده پس از اینکه کمی با او صحبت می کنند، به ناشنوائیش پی می برد. پس  از مدتی راننده خسته میشود به ناشنوا می گوید آیا رانندگی بلدی؟ او پاسخ میدهد بله . راننده می گوید پس بیا به جای من رانندگی کن و فرد ناشنوا می پذیرد. راننده پس از مدت کوتاهی در اثر خستگی به خواب میرود. به تدریج سرعت ماشین زیاد میشود پلیس متوجه سرعت زیاد او شده و متوقفش می کند. وقتی می خواهد او را جریمه کند ؛ می فهمد ناشنواست، بنابراین از جریمه مصرف میشود. راننده اصلی خیلی خوشش می آید و او نیز همین کار راتکرار می کند. وقتی پلیس بعدی او رامتوقف می کند می گوید من ناشنواهستم. پلیس از طریق زبان اشاره با او ارتباط برقرار می کند. ولی اوکه اشاره نمی دانست نمی تواند پاسخ دهد و جریمه می شود.

 به نگرش ترحم آمیز جامعه شنوا نسبت به ناشنوا و سوء استفاده برخی از این نگرش نیز اشاره می کند.

طنز

جوک: همسفر

دو دوست ناشنوا به مسافرت میروند و در آنجا می خواهند در هتلی بمانند صاحب هتل می گوید تنها یک اتاق داریم که وضع خوبی ندارد، آنها به ناجار قبول می کنند  شب هنگام یکی از آن دو تشنه شده به دیگری می گوید من میروم آب بخورم به هنگام بازگشت شماره اتاق را فراموش می کند و نمی داند چگونه در میان این همه اتاق ، اتاق خود را پیدا کند می خواهد صاحب هتل را بیدار کند، یا تک تک  اتاق را نگاه می اندازد . اینکار برایش مشکل بود بنابراین کمی فکر میکند و سپس در میان راهرو می ایستد و فریاد می زند، ساکنین همه اتاق ها به جز یکی بیرون می آیند تا ببینند چه خبر شده و او می فهمد آن یکی ، اتاق خودشان است و همسفر ناشنوایاش در آن اتاق است.

طنز

یک شوخی ، امریکایی 

 روزی هیزم شکنی به جنگل رفته وچند درخت را قطع می کند. او پس از اینکه تنه را برید، به درخت می گوید " الوار" و درخت می افتد. اما وقتی تنه درخت پنجم را می برد و می گوید "الوار" ، درخت نمی افتد. او بسیار تعجب می کند، جند درخت دیگر می برد وآنها نیز پس از شنیدن کلمه "الوار" می افتند، مرد هیزم شکن کنجکاو شده و پزشک درختان را می آورد تا علت رامعلوم کند. پزشک پس از معاینه می گوید، این درخت ناشنوا است اگر می خواهی بیفتند باید از هجی انگشتی استفاده کنی. مرد هیزم شکن با استفاده از هجی انگشتی می گوید " الوار" و درخت می افتد.

داستانک

مصاحبه با آقای شهیدی

تفاوتی که گاه عدم درک صحیح افراد شنوا از خواسته ها و نیازهای ناشنوا

داستانک

گروه ۹۹ را می شناسید؟!

پادشاهى که بر يک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود راضى نبود و دليلش را نيز نمى‌دانست.

روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى آوازى را شنيد. به دنبال صدا رفت و به يک آشپز کاخ رسيد که روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشيد.

پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: «چرا اينقدر شاد هستى؟» آشپز جواب داد: «قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش مى‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه‌اى حصيرى تهيه کرده‌ايم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داريم. بدين سبب من راضى و خوشحال هستم ... »

پيش از شنيدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد. نخست وزير به پادشاه گفت: «قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»

پادشاه با تعجب پرسيد: «گروه ٩٩ چيست؟»
نخست وزير جواب داد: «اگر مى‌خواهيد بدانيد که گروه ٩٩ چيست، اين کار را انجام دهيد: يک کيسه با ٩٩ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودى خواهيد فهميد که گروه ٩٩ چيست؟»

پادشاه بر اساس حرف‌هاى نخست وزير فرمان داد يک کيسه با ٩٩ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در خانه آن کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه‌هاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادى بال در آورد. آشپز سکه‌هاى طلا را روى ميز گذاشت و آنها را شمرد. ٩٩ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب کرد که چرا تنها ٩٩ سکه است و ١٠٠ سکه نيست! فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوى سکه صدم کرد. اتاق‌ها و حتى حياط را زير و رو کرد، اما خسته و کوفته و نااميد بازگشت.

آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلا ديگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند.
تا دير وقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و با همسر و فرزندش دعوا کرد که چرا وى را بيدار نکرده‌اند! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز نمى‌خواند، او فقط تا حد توان کار مى‌کرد!

پادشاه نمى‌دانست که چرا اين کيسه چنين بلايى بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.

نخست وزير جواب داد: قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩ چنين افرادى هستند:
آنان زياد دارند اما راضى نيستند.
تا آخرين حد توان کار مى‌کنند تا بيشتر به دست آورند.
آنان مى‌خواهند هر چه زودتر «يکصد» سکه را از آن خود کنند!
اين علت اصلى نگرانى‌ها و آلام آنان مى‌باشد.
آنها به همين دليل شادى و رضايت را از دست مى‌دهند.

داستانک

 

مگر می شود ناشنوا را به زبان آورد؟ !

خاطره

روزي كنارخيابان ايستاده بودم و قصد داشتم سوار تاكسي شوم. مسافران زياد بودند كمي جلو آمدم ، سعي كردم با زبان اشاره به رانندگان مقصدم را بفهمام به همين جهت مجبور بودم كه مستقيم و از نزديك راننده را ببينم . (از لبخوانش بخونم که مقصدش کجاست؟) يكي از رانندگان مسافر در زماني كه قصد حركت داشت گويا مرا در جلوي اتومبيل خود مي بيند. در آن هنگام من حواسم به اين بود تا بتوانم سوار يك ماشين شوم و به مقصد مورد نظر برسم. زماني متوجه شدم كه مشاهده كردم يك نفر با چهره  خشن مرا مخاطب خود قرار داده است وبعد هم او رفت و من تازه فهميدم كه زماني كه من در جلوي اتومبيلش ايستاده بودم براي من بوق زده بود تا كنار روم. خب چون من نشنيدم او پايين آمده وشروع به هتاكي به من كرد!!!

ادبی

واژه سکوت (افکار یک کودک ناشنوا)

وقتی سه سال بودم، خانواده ام به ناشنوایی ام پی بردند از آن موقع تا حالا که ۱۵ سال می گذرد هرگز با من با اشاره صبحت نکردند.

میدانم چرا؟!

تا وقتی که  در منزل هستم باید سعی کنم از صدایم استفاده کنم چون اینطوری ، کار  آنها راحت میشود.

اما برای من ..... هیچ چاره ای ندارم.

سعی می کنم با روش مورد نظر آنها ارتباط برقرار کنم.

اما این راه برای من رضایت بخش نیست.

والدینم با زبان اشاره آشنایی ندارند.

نمیدانم به خاطر شرم است یا بی علاقگی؟

اصلا" اهمیت نمیدهم که صدای رادیو و ضبط را نمیشنوم.

اما مسئله ای که مرا رنج میدهد این است که نمیتوانم زبان اشاره پدر و مادرم را بشنوم.

منبع : (نشریه آوای نگاه- ترجمه : پرستو فرمهینی فراهانی) 

داستانک

ياد گرفته ام که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

==

چوب خدا صدا نداره . هر كي بخوره دوا نداره
واقعا" اعتقادش دارم.

داستان کوتاه

دیکته 

در یکی از روزهای پاییز، خواهرم با همسرش مجبور شد به سفر دو روزه برود به همین دلیل از من خواست تا در غیاب او مواظبت از سه فرزندشان را به عهده بگیرم. من نیز قبول کردم و آنان به مسافرت رفتند. شب هنگام، خواهر زاده کوچکترم "مهسا" رو به من کرد وگفت : خاله ! معلم ما گفته یک متن آماده کنید و به یکی از افراد خانواده تان دیکته بگویید. من گفتم : چون شنوایی ندارم نمی فهمم چه می گویی، پس نمی توانم دیکته بنویسم برو به برادرت "مجید " بگو تا ۵ دقیقه ای همه را برایت بنویسد. ولی مهسا در جوابم گفت : اون همش فوتبال نگاه میکند که در همین وقت برادرش گفت: ساکت بابا! گفتم عیبی نداره برو به خواهرت بگو، گفت : اون هم میگه درس دارم. گفتم باشد من می نویسم ولی کلمه ها را طوری بگو که من بفهمم تا بنویسم. رفت کاغذ و قلم آورد و شروع به گفتن دیکته کرد. بعضی از کلمات را به راحتی می نوشتم ولی بعضی از آنها را به سختی. و همش می پرسیدم، چی؟! و مهسا سعی می کرد که با اشاره به من بفهماند و چون اشاره بلد نبود حرص می خورد خلاصه چند کلمه ای را دست و پا شکسته نوشتم تا اینکه گفتن کلمه "ایجاد" از نوشتن بازماندم و اصلا" متوجه نمی شدم. مهسا برای فهماندن به من همش جیغ می زد و این کلمه را  ۱۰ یا ۱۵ بار تکرار کرد و چون دید نمیتوانم بنویسم (یعنی متوجه نمی شوم) در حالی که حرص می خورد و صدایش گرفته بود از روی ناچاری با انگشت دستش روی جلد کتاب فارسی اش نوشت "ایجاد" و من خیلی سریع کلمه را در ورق کاغذ نوشتم و خندیدم. بچه ها که شاهد تماشای این صحنه جالب و خنده دار بودند، با خنده های من همراه شدند و صدای خنده مان فضای اتاق را تا یک ربع تمام پر کرد. و به قول مهسا که می گفت عجب دیکته ای همش را خودم نوشتم.

منبع : (نشریه آوای نگاه - تالیف : لیلا پیکانی)

نامه

پسر به مادر (۱۳۴۲)

"مادر عزیز سالها مرا در دامن پر مهر و محبت خویش پروراندی چه شبها که تا سحرگاه بخاطر من بیدار نشستی و بخیال خویش کلمات جان بخش در گوشم نهادی ولی غافل از اینکه من هرگز قادر بشنیدن آنها نبودم. هرگز صدای دلچسب و گرم ترا نشنیده ام و برای ابد از شنیدن هرصدائی محروم میباشم. من در سکوت جانکاهی زندگی میکنم و حال تو خود نیز میدانی که من کر هستم...."

این قسمتی از نامه یک جوان ناشنوا است که بعد از سالها زندگی در عالم سکوت هنگامیکه در اثر تحصیل و تعلیم توانست کلماتی را بنویسد برای مادر خویش فرستاد.

دانلود ناشنوا

قورباغه ناشنوا

قورباغه ای که حرف دیگران را نشنید.

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند. ناگهان دو تا از آنها به داخل گوادل عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گوادل جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: دیگر چاره ای نیست َ شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند تا از گودال خارج شوند و در همان حال قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمیتوانید از گودال خارج شوید. بلاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . او به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار، اما او با توان بیشتر برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

منبع : روزنامه جم جم ، آوای نگاه

 =====

جغرافیایی

باهم بخندیم

یک روز چند مهمان وارد دبستان ناشنوایان باغچه بان شدند. حشمت که از شاگردان خوب و بزرگسال بود به پیشواز انها رفت و گفت : بفرمائید دفتر.

مهمانها اشاره به من کرده از حشمت پرسیدند:

آن طفلک کرولال است؟

(از طلعت ارجمندی اموزگار ناشنوایان)

****

یک روز در چهار راهی منتظر آمدن اتوبوس بودم . بعد از مدتی خانمی با حجاب که فقط چشمها و بینی اش از زیر چادر پیدا بود به طرفم امد و از من چیزی پرسید که من متوجه نشدم و از خانم پرسیدم که چه می گویید: خانم هم چند بار چیزی به من گفت که بازهم متوجه نشدم. بعد از مدتی از خانم خواهش کردم رویش را باز کند تا من از روی لبخوانی معنی حرف او را بفهمم. اما خانم فکر کرد که من می خواهم سربه سرش بگذارم اخمهایش را درهم کرد و کشیده جانانه ای به من زد و سپس چند تا فحش داد و راه خود را در پیش گرفت و رفت.

(ساسان عظیمی شاگرد باغچه بان)

****

سوال : اگر گفتی آن مرد چرا گردنش را کج گرفته.

جواب : اخر گوش چپش سنگین است.

****

معلم : پرویز چند سال داری؟

پرویز: ۱۱ سال دارم.

معلم : اشتباه میکنی تو سال گذشته ۵ سال داشتی.

پرویز : میدانم که سال گذشته ۵ سالم بود و امسال ۶ سالم. خوب پنج و شش میشود ۱۱

======

Deafiran

باهم بخندیم

باهم بخندیم :

کری

مرد کری بدیدن دوستش رفت که سگ دوستش مثل  دیوانگان به شدت باو پارس می کرد و

او بدوستش گفت: شما دیشب خوب نخوابیده ؟

چرا این حرف را میزنی؟

برای اینکه او  مرتب مرا نگاه می کند و تمام مدت خمیازه می کشد.

***

دعوای زن و شوهر کرولال

زن و شوهری که هر دو کرولال بودند باهم دعوا می کردند.

زن با اشاره انگشت هر فحشی که د لش می خواست به شوهرش داد

ولی وقتیکه شوهرش خواست جواب فحش هایش را بدهد

زن چراغ اطاق را خاموش کرد.

***

خاصیت کری

معذرت میخواهم آقای دکتر برای معالجه گوشم چقدر باید تقدیم کنم؟

دکتر : ۵۰ تومان

بیمار: فرمودید ۲۰ تومان؟

دکتر : عرض کردم ۵۰ تومان

بیمار: خیلی ممنونم ، هیچ فکر نمی کردم اینقدر بزرگواری بفرمایید و گوشم را مجانی معالجه کنید.

آقاي شنوا

 آقاي « شنوا » و استخدام پزشك هندي

نمي دانم چرا خبر استخدام چند صد پزشك هندي ياد آقاي « شنوا » را در خاطرم زنده كرد . آدميزاده اي كه با گوشهاي ناشنوايش هرچيزي را بگونه اي ديگر ميشنيد . مثلا اگر به او ميگفتند آقاجان – مي گفت ، گفتي بادمجان ؟

شايد شما هم اگر جاي من بوديد ياد آقاي شنوا را گرامي ميداشتيد زيرا سالهاست عده اي از هنديان نزديك توپخانه يا ميدان سپه و در اطراف خيابان اميركبير يا همان خيابان چراغ برق خودمان به كسب و كار استغال دارند و بعضي از آنها حتي بيش از چهل – پنجاه سال است كه در ناف پايتخت اين مملكت زندگي ميكنند و از صبح تا شام با خريداران ايراني بخصوص تهرانيها به صحبت و چانه زدن مشغول هستند ولي من هروقت با آنها صحبت كرده ام از بي استعدادي خود در شگفت شده ام كه چرا هر مطلب فارسي را اين بندگان خدا بايد چند بار تكرار كنند تا بنده يا بسختي متوجه شوم و يا آز شرم حضور آنان تظاهر به فهميدن كنم اگر باور نداريد خودتان يكمرتبه مراجعه فرمائيد تا صدق عرايض حقير (‌در اين يكمورد بدون تقصير ) آشكار شود حالا بيائيد و تماشاگر صحنه فارسي حصبت كردن آنهائي شويد كه در كشور خودشان بمدتي كوتاه نوعي فارسي بياموزند كه با ساير عوارض مسافرت و تشخيص و تضمين صلاحيت اخلاقي و بابت استخدام و معاينات پزشكي .... و .... و .... و .... فقط صد دلار يعني مبلغي حدود هفتصد تومان خرج برداشته باشد .

اين بسيار خوب و كار باصرفه اي است و حتي ميشود گفت يكي از شاهكارهاي فن اقتصاد است و شايد در آينده منافع بيشماري عايد مردم نمايد ووقايعي روي دهد كه شنيدن هر يك از قصه ها و بقول امروزيها (‌جوك )‌هايش بيش از هفتصد تومان ارزش داشته باشد بطور مثال توجه فرمائيد : دوستي تعريف ميكرد يكي از پزشكان ماهر بخاطر خدمت به همنوع و كسب تجربه هاي بيشتر مصمم شد كه چندي در روستاها مشغول مداواي درد مندان شود . اتفاقا" روزي در يكي از روستاهاي آذربايجان عيال مشهدي رحيم كه از ناراحتيهاي زنانه رنج ميبرد به اين پزشك مراجعه ميكند و ناراحتيهاي خود را با لهجه مخصوص همان روستا براي پزشك بازگو ميكند .

جناب دكتر بلافاصله بيماري بسيار ساده اي را تشخيص داده جعبه اي كه داراي هفت عدد شياف بوده از كيف خود درآورده و ميگويد هر شب در موقع خواب يكي از اين شيافها را به دهانه رحم ميگذاريد و انشاا... حتما معالجه خواهيد شد و اگر بازهم ناراحتي داشتيد بعد از يكهفته به من مراجعه كنيد .

پس از يكهفته زن به اتفاق شوهرش مشهدي رحيم به نزد طبيب مي آيد و اظهار ميكند كه حالش نه تنها خوب نشده بلكه بدتر هم شده ضمنا" شوهرش هم گلو درد دارد و يكي دو روز است كه نميتواند حرف بزند و خيلي ناراحت است و رنج ميبرد .

اين پزشك ماهر و با تجربه كه با اميدواري و اطمينان كامل شيافها را به زن داده بود و انتظار داشت كه حال زن يا بيماري بسيار ساده اش بهبود يافته باشد در تعجب بود كه چه واقعه اي سبب عدم معالجه او شده و به گمان آنكه دستور استعمال را بكار برده با كنجكاوي پرسيد مگر هر شب اين شياف به دهانه رحم نگذاشتي ؟

از جواب زن ، پزشك بيچاره مدتها تعجب زده و حيران مانده بود و نميدانست از واقعه مضحكي كه اتفاق افتاده بخندد يا بحال مريض و شوهرش گريه كند چون در لهجه محلي آن روستا مردم « رحيم » را « رحم » ميگفتند و زن هر شب در موقع خواب يك شياف در دهان شوهر مادر مرده گذاشته بود .

از مشهدي رحيم و شاهكار عيالش بگذريم و به روزگار آينده مردم هموطن و پزشكان كشور دوست خود هندوستان بينديشيم كه در آن ديار پهناور كه شبه قاره اش گويند و دومين كشور از نظر جمعيت در جهان است و همچنين تا آنجا كه ديده ايم خوانده ايم و شنيده ايم امراض گوناگون با مردم آن مرز و بوم چه ميكند و چه قيامتي برپا ميشود و بعضي از امراض از قبيل طاعون و وبا و آبله را بيماري بومي شبه قاره هندوستان مي شناسند .

آيا اين پزشكان در آنجا كاري ندارند كه انجام دهند يا آنكه كاري نميدانند و مردم آن ديار به آنها مراجعه نميكنند ؟ و ما ميخواهيم جان افراد كشور خود از زن و مرد و كودكان بيگناه را بدست اين پزشكان ( فارسي ندان ) بدهيم .

در اينجا راجع به عدم اطلاعات كافي اين پرشكان از آداب و رسوم و سن و بيماري هاي بومي اين مملكت سخن نمي رانيم چون باعث اطاله كلام ميگردد .

كمبود افراد متخصص در كشور عزيز ما كه پيشرفتهاي همه جانبه اش در دنيا چشمگير ميباشد ، محسوس است و شكي نيست استفاده از نيروي فعاله آنان ، اگر تحت نظام صحيح باشد نتايج ارزشمند و سازنده اي خواهد داشت .

ممكن است بگوئيد در آمريكا هم خيلي پزشك ايراني و خارجي و هندي مشغول طبابت هستند . اين اشتباه است چون آنها اول زبان آموخته و بعد از سالها تحمل رنج تحصيل و تحقيق و گذراندن آزمونهاي سخت موفق به كسب اجازه طبابت ميگردند حال ما ميخواهيم بدانيم كه آيا وزارتخانه هاي مربوطه ، دانشگاهها ، سازمانهاي ذيربط خصوصا" « سازمان نظام پزشكي » در اين امر مهم و بسيار حساس كه سروكارش با جان مردم هموطن ما بستگي دارد مداخله اي داشته اند ؟ يا صرفا" اين استخدام بدين صورت از ابتكارات وزارت كار بوده است .

تا شنيدن جواب مناسب ياد آقاي « شنوا » در خاطر ما زنده خواهد ماند .

منبع : روزنامه

پسری که سگ شد !!!

پسری که سگ شد !!!

برگرفته از قصه های قابوسنامه

 

 

روزی ((شبلی)) به مسجد رفت که دو رکعت نماز گزارد. او بعد از خواندن نماز در گوشه ای از مسجد نشست تا به مناجات خدا بپردازد . اتفاقا در آن موقع ، تعدادی از کودکان مکتب به مسجد آمده بودند و مشغول غذا خوردن بودند .

شبلی دعای خود را به پاییان رسانده بودم که ناگاه چشمش به دو کودگ افتاد که در گوشه ای  از مسجد نشسته بودند . یکی از آن دو پسر ، لباس تمیز و قهوه ای رنگی به تن داشت و درمقابلش ظرفی پر از نان و حلوا بود .

پسر دیگر که لباسهای کهنه به تن داشت و انگشت پایش از میان سوراخ جوراب بیرون زده بود ، کمی نان خالی در دستش داشت .

پسر اول حلوا بر نان میگذاشت و میخورد... دومی که با حسرت به او نگاه میکرد ، گفت :من نان خالی و خشکیده دارم و نمیتوانم بخورم بیا و کمی حلوا به من بده . پسر اول سری تکان داد و با غرور گفت : نمی دهم ... بعد کمی فکر کرد!!! و در حالیکه لقمه ای از غذا را به دهان میگذاشت ، گفت :اگر سگ من باشی و پارس کنی کمی حلوا به تو می دهم .

 

 

پسر آب دهان خود را فرو داد و گفت : بسیار خوب ، بگو که چند مرتبه باید این کار را انجام دهم ؟

پسر اول در حالیکه لقمه ای دیگر به دهان می گذاشت ، گفت : سه بار ، فقط سه بار پارس کن تا به تو نان و حلوا دهم .

پسر دوم فوری دهانش را باز کرد و سه بار پشت سرهم پارس کرد ...

با شنیدن صدای پارس کردن او ، همان پسری که نان و حلوا میخورد شروع به خندیدن کرد. و در همین حال مقداری حلوا روی نان خشکیده ی پسر فقیر گذاشت . هر دو نفر آنها با اشتها شروع به خوردن غذا کردند.

با دیدن این صحنه  چشمان ((شبلی)) از حیرت خیره ماند. بدنش داغ شد و لرزه بر اندامش افتاد و سیل اشک از چشمانش جاری گردید.

یکی از آشنایان ((شبلی )) که در نزدیکی او نشسته بود ، با دیدن تغییر حال وی ، با نگرانی رو به او کرد و گفت : ای استاد بزرگ !! شما را چه شده است ؟! که اینچنین گریان گشته اید ؟

((شبلی)) نگاه غم آلود خود را به او انداخت و گفت : نگاه کن که شکم پرستی و قناعت نکردن با مردم چه میکند؟ چه میشد ؟ اگر آن پسر به نان خشک خود قانع میشد و طمع حلوای آن کودک را نمیکرد؟ تا سگ آدمی همچون خودش نباشد؟

 

داستانک

تونيو

 

گرچه تونيو با نقص جدي شنوايي متولد شده بود ولي والدينش تا 4 سالگي آنرا تشخيص ندادند. آنها تامدت زيادي فكر مي كردند تونيو كن ذهن يا كله شق است.

ظاهرا" تا يك سالگي خوب پيشرفت مي كرد. راه مي رفت و با اشيا بازي مي كرد، بعد خواهرش لوتا به دنيا آمد. وقتي مادر لوتا برايش حرف مي زد يا مي خواند او خيلي بيشتر از تونيو لبخند مي زد و مي خنديد. بنابراين مادر بيشتر براي لوتا حرف مي زد و مي خواند.

وقتي لوتا يك ساله شد چند كلمه حرف مي زد، در حاليكه تونيو هنوز حرف نمي زد. يك روز همسايه اي از مادرش پرسيد: تو مطمئني كه او مي شنود؟ مادر جواب داد: بله و با صداي بلند اسم او را برد و تونيو سرش را برگرداند.

در سه سالگي تونيو فقط دو سه كلمه مي گفت، در حاليكه لوتاي دو ساله بيش از 200 لغت بلد بود، خواسته هايش را بيان مي كرد، ترانه هاي ساده مي خواند و با خوشحالي با  كودكان ديگر بازي مي كرد. تونيو حساس تر بود و اغلب تنها بازي مي كرد. بيشتر اوقات بازي او با كودكان ديگر به دعوا و گريه ختم مي شد.

رفتار لوتا بهتر از تونيو بود. وقتي مادرش مي گفت كه  كاري را  نكند و  دليل آن را توضيح مي داد، او مي فهميد و مي پذيرفت. اما اغلب براي فهماندن مطلب به تونيو مجبور بود به او سيلي بزند.

يكبار در بازار دهكده ، لوتا  موز مي خواست و مادرش براي او خريد. چند لحظه بعد تونيو دزدكي يك انبه برداشت و شروع به خوردن كرد. مادرش او را با سيلي زد و تونيو خودش را روز زمين انداخت و با لگدپراني شروع به گريه و داد و فرياد كرد.

وقتي پدرش از ماجراي بازار باخبر شد، با خشم به او نگاه كرد و گفت: كي مي خواهي ياد بگيري كه هر چيز خواستي بگويي؟ توحالا 4 سالت است اماحتي سعي نميكني حرف بزني، احمقي يا تنبلي ؟

تونيو فقط به پدرش نگاه مي كرد و اشك از گونه هايش روان بود. نمي فهميد پدرش چه مي گويد اما نگاه خشمناك او را درك مي كرد. پدرش نرم شد و او را در آغوش گرفت.

رفتار تونيو بدتر و بدتر شد. در 4 سالگي مادرش او را پيش يك بهداشتكار برد كه آزمايش كرد و فهميد كه او ناشنوا  است.

حالا والدين تونيو سعي مي كنند گذشته را جبران كنند. سعي مي كنند با او روشن و آرام و در نور مناسب صبحت كنند و با استفاده از برخي علائم و حركات دست، مطالب را به او بهفمانند. تونيو كمي خوشحالتر است و چند لغتي بيشتر صبحت مي كند اما  هنوز در اداي خواسته هايش مشكلات فراواني دارد.

داستانک

ساندرا

وقتي ساندرا ده ماهه بود برادر ۷ ساله اش ، لينو آزمايش ناشنوايي را ياد گرفت و خواهرش را آزمايش كرد. وقتي پشت سر خواهرش قرار مي گرفت و اسمش را صدا مي زد يا زنگي به صدا درمياورد. ساندرا نه برمي گشت و نه حتي چشم هايش را برهم مي زد. فقط وقتي محكم روي تابه اي مي كوبيد، ساندرا حيرت زده مي شد. او به پدر و مادرش گفت كه به نظرش ساندرا خوب نمي شنود. آنها ساندرا را به يك مركز كوچك توانبخشي بردند. كارمندي او را معاينه كرد وگ فت كه ساندرا نقص جدي شنوايي دارد. بهداشتكار روستايي شرح داد كه خانواده چگونه مي تواند به ساندرا در يادگيري ايجاد ارتباط كمك كنند و نقاشي هاي زيادي از شكل دست كه علائم براي لغات روزمره بود، به ايشان داد.

هر بار كه صبحت مي كنيد با علامت دست ها منظور خودتان را نشان دهيد. تمام علائم و حركتهايي را كه در روستاييان متداول است، در اين حركت ها جاي دهيد. به كودكان ديگر هم طرز استفاده از آنها را بياموزيد و از آن يك بازي بسازيد. ابتدا ساندرا چيزي درك نخواهد كرد اما نگاه مي كند و ياد ميگيرد، به مرور خودش آنها را ياد گرفته و استفاده مي كند؟

پدر پرسيد: اگر او به علامت ها عادت كند، باعث عدم ياد گيري حرف زدن نمي شود؟

بهداشتكار گفت : نه ، اگر همزمان صبحت كنيد، مانعي نيست. علامت ها به درك لغات كمك مي كند و حتي او به اين شكل حرف زدن را هم زودتر ياد مي گيرد. اما آموزش حرف زدن از طريق لب خواني سال ها طول مي كشد. اول او نياز دارد كه با استفاده از علائم منظور خود را برساند و ذهن خود را  گسترش دهد.

خانواده ساندرا حتي در حرف زدن باهم شروع به استفاده از علائم مي  كردند. ماهها گذشت اما ساندرا نه حرف مي زد ونه علامتي نشان داد. اما با دقت بيشتري نگاه مي كرد.

در سه سالگي ساندرا به شروع نشان دادن علائم كرد. در ۴ سالگي بسياري از چيزها را از طريق علائم مي گفت و مي فهميد حتي چند  كلمه را هم لب خواني مي كرد مثل بله ، نه و لينو . اما با علائم بيش از هزار لغت و بسياري از جملات ساده را ادا مي كرد.

ساندرا شاد و فعال بود. او رنگ كردن عكسهاي و بازي بيست سئوالي را دوست داشت . لينو نوشتن حرف را به او ياد داد. يك روز از لينو پرسيد كه كي مي تواند به مدرسه برود؟

 

داستانک

معجزه خنده

پیر مرد هر بار که میخواست اجرت پسرک واکسی کرولال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد.

پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، می خواند. روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند.

پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک ، تو که هنوز پولدار نشدی!

پسرک خندید با صدای بلند، هر چند صدای خنده خود را نمی شنید.