داستان کوتاه
دیکته
در یکی از روزهای پاییز، خواهرم با همسرش مجبور شد به سفر دو روزه برود به همین دلیل از من خواست تا در غیاب او مواظبت از سه فرزندشان را به عهده بگیرم. من نیز قبول کردم و آنان به مسافرت رفتند. شب هنگام، خواهر زاده کوچکترم "مهسا" رو به من کرد وگفت : خاله ! معلم ما گفته یک متن آماده کنید و به یکی از افراد خانواده تان دیکته بگویید. من گفتم : چون شنوایی ندارم نمی فهمم چه می گویی، پس نمی توانم دیکته بنویسم برو به برادرت "مجید " بگو تا ۵ دقیقه ای همه را برایت بنویسد. ولی مهسا در جوابم گفت : اون همش فوتبال نگاه میکند که در همین وقت برادرش گفت: ساکت بابا! گفتم عیبی نداره برو به خواهرت بگو، گفت : اون هم میگه درس دارم. گفتم باشد من می نویسم ولی کلمه ها را طوری بگو که من بفهمم تا بنویسم. رفت کاغذ و قلم آورد و شروع به گفتن دیکته کرد. بعضی از کلمات را به راحتی می نوشتم ولی بعضی از آنها را به سختی. و همش می پرسیدم، چی؟! و مهسا سعی می کرد که با اشاره به من بفهماند و چون اشاره بلد نبود حرص می خورد خلاصه چند کلمه ای را دست و پا شکسته نوشتم تا اینکه گفتن کلمه "ایجاد" از نوشتن بازماندم و اصلا" متوجه نمی شدم. مهسا برای فهماندن به من همش جیغ می زد و این کلمه را ۱۰ یا ۱۵ بار تکرار کرد و چون دید نمیتوانم بنویسم (یعنی متوجه نمی شوم) در حالی که حرص می خورد و صدایش گرفته بود از روی ناچاری با انگشت دستش روی جلد کتاب فارسی اش نوشت "ایجاد" و من خیلی سریع کلمه را در ورق کاغذ نوشتم و خندیدم. بچه ها که شاهد تماشای این صحنه جالب و خنده دار بودند، با خنده های من همراه شدند و صدای خنده مان فضای اتاق را تا یک ربع تمام پر کرد. و به قول مهسا که می گفت عجب دیکته ای همش را خودم نوشتم.
منبع : (نشریه آوای نگاه - تالیف : لیلا پیکانی)
شروع به نوشتن خاطرات بابام ...