شعر
همان اتفاق هميشگي
مي خواهم زنده بمانم
چرا كه تو براي من نمرده اي
اي دنياي سكوت من
و هنوز ...
جهان ناشنوا بي صدا
عاشق توست
ديگر ترانه اي نمي سرايم، تا صدايش كني
فقط برايت مي نويسم اي دنياي سكوت من
چون لبهاي تو را بسته مي بينم
آري ، اين دنياي ناشنواي من
آري ، اين دنياي سكوت من
ديگر ترانه اي نمي سرايم
فقط برايت مي نويسم ، مي نويسم
بگذار در انبوه انديشه هاي صدا ها ، گم شوم
بگذار صدايي باشم، بين صدها صدا
بگذار صدايي باشم
آنگونه كه درخواب هياهوي شهر را مي شنوي
صداي نجوا، صداي راز و نياز با خدا را مي شنوي.
حالا كه شكسته ام
نه كسي است، كه به دنياي صدا راهنمايم كند
نه صاحبدلي كه دردهايم را آرام كند
نه صداي آوازي، نه صداي سازي، نه سرچشمه اي
نه دوستي، براي گوشهاي شنوايم
حالا هيچ ندارم، جز سكوتي كه دنيا را فرا گرفته اند
و تا لحظه هايي كه با صدا همراه نبوده اند، به لبهايم بيايم
امشب راهي را نشانم بده ، اي صدا
تا آنچه را كه به جان مي خواهم ، پيدا كنم
راهي براي دست يافتن صداي شنيدن
يك نفس بگذار، با صدا باشم
يك نفس بگذار ، با صدا باشم
منبع آوای نگاه - شاعره : مهدخت شريعتي (ناشنوا)
شروع به نوشتن خاطرات بابام ...