حرف دل
نامه ای یک کودک معلولیت به پدر و مادر
... ... من کودکی ناشنوا بودم. زندگی ام غرق در سکوت و تنهایی بود و از شنیدن قیل و قال حیات که می بایست چون موذنی خوش آهنگ، جنبش و تحرک را در گوش هایم زمزمه کند، بی بهره بودم. اما تو از راه رسیدی و بانگاه پر مهرت، با چشمان نافذت و با دستانی که ناقل گرمای وجودت بود، توجهم را از بیراهه سکوت و تنهایی ، به مسیر زندگی و پیوند با زیبایی های خلقت، معطوف ساختی. ...
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۶/۱۷ ساعت 19:53 توسط شیدا
|
شروع به نوشتن خاطرات بابام ...