شعر
نگاه خاموش
حرف مرا تو خوب ميفهمي خودت اما هميشه خاموشي
تا كه حرف تو را بفهمم من با تمام وجود ميكوشي
گاه حرف دل بزرگت را مبهم و پاره پاره ميگويي
گاه با دست و چهره و چشمت با زبان اشاره ميگويي
تو گمان ميكني كه تنهايي من زبان تو را نميدانم
از كتاب نگاه و رفتارت حرفهاي تو را نميخوانم
تو گمان ميكني كه حرفت را هيچكس جز خدا نميداند
حرفهاي تو در اين دنيا دوست يا آشنا نميداند
نه چنين نيست چونكه من حتي آخ و آه تو خوب ميفهمم
به خدا من تمام حرف تو را از نگاه تو خوب ميفهمم
توي هر لحظه نگاه تو حرفهاي ناگفته بسيار است
بر زبان نگاه خاموشت رازهاي نگفته بسيار است
شروع به نوشتن خاطرات بابام ...