داستانک
ساندرا
وقتي ساندرا ده ماهه بود برادر ۷ ساله اش ، لينو آزمايش ناشنوايي را ياد گرفت و خواهرش را آزمايش كرد. وقتي پشت سر خواهرش قرار مي گرفت و اسمش را صدا مي زد يا زنگي به صدا درمياورد. ساندرا نه برمي گشت و نه حتي چشم هايش را برهم مي زد. فقط وقتي محكم روي تابه اي مي كوبيد، ساندرا حيرت زده مي شد. او به پدر و مادرش گفت كه به نظرش ساندرا خوب نمي شنود. آنها ساندرا را به يك مركز كوچك توانبخشي بردند. كارمندي او را معاينه كرد وگ فت كه ساندرا نقص جدي شنوايي دارد. بهداشتكار روستايي شرح داد كه خانواده چگونه مي تواند به ساندرا در يادگيري ايجاد ارتباط كمك كنند و نقاشي هاي زيادي از شكل دست كه علائم براي لغات روزمره بود، به ايشان داد.
هر بار كه صبحت مي كنيد با علامت دست ها منظور خودتان را نشان دهيد. تمام علائم و حركتهايي را كه در روستاييان متداول است، در اين حركت ها جاي دهيد. به كودكان ديگر هم طرز استفاده از آنها را بياموزيد و از آن يك بازي بسازيد. ابتدا ساندرا چيزي درك نخواهد كرد اما نگاه مي كند و ياد ميگيرد، به مرور خودش آنها را ياد گرفته و استفاده مي كند؟
پدر پرسيد: اگر او به علامت ها عادت كند، باعث عدم ياد گيري حرف زدن نمي شود؟
بهداشتكار گفت : نه ، اگر همزمان صبحت كنيد، مانعي نيست. علامت ها به درك لغات كمك مي كند و حتي او به اين شكل حرف زدن را هم زودتر ياد مي گيرد. اما آموزش حرف زدن از طريق لب خواني سال ها طول مي كشد. اول او نياز دارد كه با استفاده از علائم منظور خود را برساند و ذهن خود را گسترش دهد.
خانواده ساندرا حتي در حرف زدن باهم شروع به استفاده از علائم مي كردند. ماهها گذشت اما ساندرا نه حرف مي زد ونه علامتي نشان داد. اما با دقت بيشتري نگاه مي كرد.
در سه سالگي ساندرا به شروع نشان دادن علائم كرد. در ۴ سالگي بسياري از چيزها را از طريق علائم مي گفت و مي فهميد حتي چند كلمه را هم لب خواني مي كرد مثل بله ، نه و لينو . اما با علائم بيش از هزار لغت و بسياري از جملات ساده را ادا مي كرد.
ساندرا شاد و فعال بود. او رنگ كردن عكسهاي و بازي بيست سئوالي را دوست داشت . لينو نوشتن حرف را به او ياد داد. يك روز از لينو پرسيد كه كي مي تواند به مدرسه برود؟
شروع به نوشتن خاطرات بابام ...