پسری که سگ شد !!!
پسری که سگ شد !!!
برگرفته از قصه های قابوسنامه
روزی ((شبلی)) به مسجد رفت که دو رکعت نماز گزارد. او بعد از خواندن نماز در گوشه ای از مسجد نشست تا به مناجات خدا بپردازد . اتفاقا در آن موقع ، تعدادی از کودکان مکتب به مسجد آمده بودند و مشغول غذا خوردن بودند .
شبلی دعای خود را به پاییان رسانده بودم که ناگاه چشمش به دو کودگ افتاد که در گوشه ای از مسجد نشسته بودند . یکی از آن دو پسر ، لباس تمیز و قهوه ای رنگی به تن داشت و درمقابلش ظرفی پر از نان و حلوا بود .
پسر دیگر که لباسهای کهنه به تن داشت و انگشت پایش از میان سوراخ جوراب بیرون زده بود ، کمی نان خالی در دستش داشت .
پسر اول حلوا بر نان میگذاشت و میخورد... دومی که با حسرت به او نگاه میکرد ، گفت :من نان خالی و خشکیده دارم و نمیتوانم بخورم بیا و کمی حلوا به من بده . پسر اول سری تکان داد و با غرور گفت : نمی دهم ... بعد کمی فکر کرد!!! و در حالیکه لقمه ای از غذا را به دهان میگذاشت ، گفت :اگر سگ من باشی و پارس کنی کمی حلوا به تو می دهم .

پسر آب دهان خود را فرو داد و گفت : بسیار خوب ، بگو که چند مرتبه باید این کار را انجام دهم ؟
پسر اول در حالیکه لقمه ای دیگر به دهان می گذاشت ، گفت : سه بار ، فقط سه بار پارس کن تا به تو نان و حلوا دهم .
پسر دوم فوری دهانش را باز کرد و سه بار پشت سرهم پارس کرد ...
با شنیدن صدای پارس کردن او ، همان پسری که نان و حلوا میخورد شروع به خندیدن کرد. و در همین حال مقداری حلوا روی نان خشکیده ی پسر فقیر گذاشت . هر دو نفر آنها با اشتها شروع به خوردن غذا کردند.
با دیدن این صحنه چشمان ((شبلی)) از حیرت خیره ماند. بدنش داغ شد و لرزه بر اندامش افتاد و سیل اشک از چشمانش جاری گردید.
یکی از آشنایان ((شبلی )) که در نزدیکی او نشسته بود ، با دیدن تغییر حال وی ، با نگرانی رو به او کرد و گفت : ای استاد بزرگ !! شما را چه شده است ؟! که اینچنین گریان گشته اید ؟
((شبلی)) نگاه غم آلود خود را به او انداخت و گفت : نگاه کن که شکم پرستی و قناعت نکردن با مردم چه میکند؟ چه میشد ؟ اگر آن پسر به نان خشک خود قانع میشد و طمع حلوای آن کودک را نمیکرد؟ تا سگ آدمی همچون خودش نباشد؟
شروع به نوشتن خاطرات بابام ...